تبليغاتX
عسل بانو
 

اسم مرد عروسک فروش حامده . این را برادر بزرگم میگوید که با من حدود ۱۷ سال اختلاف سن دارد .مرد عروسک فروش خم می شود و لپ مرا می کشد و می خندد. برادرم و مرد عروسک فروش به اطاق بالا می روند و مادرم در حالیکه دو لیوان شربت سکنجبین خنک را به دست برادر کوچکترم می دهد تا برایشان ببرد رو به مادر بزرگم می کند و می گوید تازه اومدن تو این محل . تو این بن بست روبرویی میشینن .یه خواهر داره مثل پنجه ی آفتاب . راست  میگه مادرم دختری دارن که بهش میگن سوری ومن فکرمی کنم اسمش سرور باشد. تپل و خوشگل است  .کمی قد کوتاه ولی بسیار شیرین و دوست داشتنی است  . از اون خانواده های خیلی مومن هستن که وقتی زن هاشون از خونه میان بیرون سفت  و سخت رو می گیرند . گاهی عصر ها به خانه ی ما می آیند . روی تخت کنار حوض می نشینند و با مادرم حرف می زنند و بافتنی می بافند  . گاهی هم کاهو و سرکه می خورند یا چای .ولی صدای در حیاط که بلند می شود و پدرم یاالله گویان وارد میشوند زود رو می گیرند و به قول خودشان رفع زحمت می کنند . میدانم مادرم برای سوری نقشه کشیده . دختر خیلی خوبیه . ....

 

مرد عروسک فروش دکان اسباب بازی فروشی دارد .سر کوچه ی خودمان . قد بلند است ُعینک می زند و همیشه می خندد .  زیاد به خانه ی ما می آید . مغازه مال خودش است . هر وقت بخواهد باز میکند و هر وقت بخواهد می بندد . بیشتر وقت ها با برادرم در اطاق بالایی شطرنج بازی می کنند و حرف می زنند .گاهی هم با خودش کتاب می آورد می روند بالا و در ها را می بندند . هر وقت که میخواهد برود  لپ مرا می کشد این کارش را دوست ندارم ولی خودش را دوست دارم  مهربان و خوش اخلاق است. گاهی شبها هم می آید و با برادر های من و پسر های همسایه  توی کوچه زیر نور تیر چراغ برق می ایستند و تا نصف شب حرف می زنند.بعضی وقت ها  که برای خریدن چیزی به بقالی سر کوچه می روم از این طرف خیابان کم عرضمان به دکانش نگاه می کنم و اگر ماشین نباشد به آن طرف می روم و از پشت شیشه عروسک ها را نگاه می کنم . خرگوش ها ... میمون ها ... عروسک های جورواجور . بازی های فکری .. ایروپولی ...قطار .... توپ.... منچ .... ولی من فقط عروسک های مو طلایی را دوست دارم که چشمانشان آبی است و انگار همیشه قطره ای اشک ته آن موج می زند .روزی با صدایش از جا می پرم که می گوید : چطوری عروسک خودم ؟ می خندم و به سرعت به طرف خانه بر می گردم . از آن روز اسم من میشود " عروسک " شب می آید . دوباره لپ مرا می کشد و می گوید چرا امروز نیومدی تو ؟ مادرم چشم غره میرود که یعنی اونجا چی کار می کردی ؟ حرفی نمی زنم و میروم پی بازی.

.

.

.

پدرم می گوید خانوم این پسره کمونیسته  به این بچه ها بگو مراقب  باشن . من نمیدونم کمونیست چیه ولی میدونم که باید چیز ترسناکی باشه . چون کتابفروشی آقای پایدار که سر خیابونه و دو تا پسر داره به اسم پیروز و پرویز که همسایه ی ما  هم هستند تازگی ها بسته شده و همه میگن که اینها کمونیستن . پرویز شبیه صمد بهرنگیه که من عکسش رو روی کتاب دیدم  عینک  قاب مشکی میزندو سبیل سیاهی  دارد.پیروز شبها از روی پشت بام خانه شان می آید پیش ما و با برادر هایم حرف می زند . من نمی فهمم چه می گویند . من فقط به ستاره ها نگاه می کنم و برای هواپیماها دست تکان می دهم و خوابم میبرد . صبح که بیدار میشم  همه  رفته اند ،هیچ کس نیست .

.

.

.

مرد عروسک فروش مدتی است پیدایش نیست . یک روز عصر برادرم نگران به خانه می آید و همه ی کتاب هایش را در یک گونی میریزد و می برد . نمیدانم چه خبر شده ولی پدرم به مادرم می گوید بفرما خانوم نگفتم ....

سوری خانوم و مادرش به خانه ی ما آمده اند . چشم های سوری قرمز است از بس  گریه کرده . من نمیدانم چه اتفاقی افتاده  اما مغازه ی عروسک فروشی بسته است  مادرم دلداریشان میدهد ولی دخترک همچنان گریه می کند .مرد عروسک فروش دو باره غیب شده  است .مدت ها می گذرد و عید نوروز  می شود . یک روز نزدیک ظهر در می زنند . در را که باز می کنم مرد عروسک فروش را می بینم که  با چند بسته ی کادو پشت در ایستاده و لبخند می زد . تا مرا می بیند می گوید : چطوری عروسک خودم ؟ و لپ مرا می کشد و یکی از بسته ها را به من میدهد.تا بخواهم حرفی بزنم برادرم از پشت سر میگوید  به به . مخلصیم .خوش اومدی . بفرما تو و همدیگر را در آغوش می گیرند.از وسط دو تا مرد رد میشوم و به طرف اطاق می دوم تا هدیه ام را باز کنم ....یک جا مدادی خوشگل برایم آورده .آبی رنگ است از همان هایی که  درب آهنربایی دارد و رویش عکس سیندرلا و سفید برفی است ....امسال به کلاس سوم می روم .

.

.

.

 تابستان است و مادرم توی حیاط فرش پهن کرده و سماور گذاشته و مشغول  خواندن نماز مغرب است که در میزنند . از لب حوض بلند میشوم  دامنم را صاف می کنم و موهای تابدار خرمایی ام را از روی صورتم با دو دست کنار میزنم و به طرف در میدوم . مادرم ندا می دهد : الله اکبر ...یعنی بی چادر نرو دم در ولی من گوش نمیدهم و میدوم  پشت در . انگار میدانم اوست .به تنم نگاهی می اندازم. پیراهنم را از سینه های تازه جوانه زده ام جدا می کنم و در را باز می کنم.خودش است .  انگار زمان ایستاده تا من اندازه ی او بشوم ولی او اصلا تغییر نمی کند . همیشه یک شکل است .سلام می کنم . می گوید سلام عروسک خودم ....صورتم گر می گیرد  و قلبم تند تر میزند سرم را پائین می اندازم و چیزی نمی گویم . آرام و مهربان می پرسد داداش اومده ؟ جواب میدهم بله و کنار می ایستم تا وارد شود.یااللهی می گوید و داخل حیاط میشود .مادرم  که با چادر و مقنعه ی سفید  از روی سجاده ی نماز بلند شده مثل روح ظاهر می شود.با مرد عروسک فروش سلام و علیک میکند و احوال مادر و سوری را می پرسد و ادامه میدهد مادر جان شما و بچه ی من به جای این کارا باید به فکر زن و زندگی باشین .آخه چند سال گرفتاری ؟ دیگه دارین پیر میشین .نمیدانم کدام کار ها ولی میدانم که خطری در راه است .با برادرم به اطاق بالا میروند .چنددقیقه ی بعد چای میبرم . میبینم بساط شطرنج پهن است  ولی مثل همیشه خبری از کیش در سه حرکت نیست  حرف می زنند که با ورود من ساکت می شوند . سینی چای را زمین می گذارم و مات نگاه می کنم و بر می گردم پائین ...

.

.

.

از محله ی ما میروند ُنمیدانم چرا  .زنها برای خداحافظی می آیند و از مادرم حلالیت می طلبند . معلوم نیست  چرا سوری عروس  ما نشد خیلی دوستش داشتم .  مرد عروسک فروش  آب شده و به زمین رفته انگار  ولی مغازه ی اسباب بازی فروشی  هنوز سر جایش هست .گاهی غروب ها چادرم را روی سرم می اندازم و به بهانه ای میروم تا سر کوچه ولی خبری از  مرد عروسک فروش نیست .مرد دیگری در دکان نشسته و کتاب می خواند ....

.

.

.

مرد عروسک فروش کمونیست لاغر و زرد و شکسته پشت در ایستاده . دیگر نمی خندد . دیگر لپ مرا نمی کشد .یواشکی میگوید  عروسک  خودم من میروم ولی قول میدم برگردم و تو رو با خودم ببرم ُ رویم را بر می گردانم  تا اشک هایم را نبیند ولی او بازوی مرا محکم می گیرد و صاف توی چشم های من نگاه می کند و میگوید با تو هستم  مجبورم  که برم ولی بر می گردم .نفسم بند آمده .انگار تمام قفل های دنیا را بر دهان من زده اند .هیچ نمی گویم . نمیدانم  چرا و به کجا میرود  ولی میرود و هرگز باز نمی گردد....

.

.

.

بیست و پنج روز .. بیست و پنج هفته .. بیست و پنج ماه ... بیست و پنج سال بعد  می بینمش .در مراسم ختم یکی از بستگان  من . مختصر و سرد سلام و علیک می کنیم  و برادرم که هرگز کمونیست نشد چون مرتب به اداره و دانشگاه میرفت توضیح  می دهد که حامد امریکاست  اومده  بوده برای سر زدن به فامیل و آگهی ترحیم رو توی روزنامه دیده و آمده ...آمده ؟ برای چی آمده ؟ آمده که مرا ویران کند و دو باره برود ؟ چقدر دیر آمده .همدیگر را نگاه می کنیم و هیچ نمی گوئیم . سرش را پائین می اندازد . با جان به لب رسیده  نگاهش می کنم انگار زمان ایستاده تا من اندازه ی او بشوم . موهایش به سفیدی می زند کنار شقیقه هایش کاملا سفید شده . عینک شیکی زده  و کمی هم چاق شده .با برادرم حرف می زند و  آرام میخندد . چشمهایم را می بندم و به دنبال صدای آشنایش خاطرات سالیان دور و دراز گذشته را زیر و رو می کنم .خودش است ...

دورمان شلوغ است اعضای خانواده مشغول خداحافظی با مهمان ها هستند که  مرد عروسک فروش آرام می آید و کنارم می ایستد و غمگین  نگاهم می کند و می گوید : داری پیر میشی  ولی هنوز هم عروسک خودمی .لبخند تلخی می زنم و چیزی نمی گویم . نگاهش می کنم و ناگهان حس می کنم از چشم های آبی همه ی عروسک های مو طلایی دنیا اشک میریزد.من هم با عروسک ها گریه می کنم .آرام و بی صدا .انگار تمام چشمه های دنیا از چشم های من سر در آورده اند .مرد عروسک فروش هم سرش را پائین می اندازد و آرام می رود . همانطور که امده بود ...

 

**

موضوع داستان کاملا واقعی است فقط کمی با کلمات بازی کردم تا قصه جان دار تر و شاید خواندنی تر بشود . وقتی کتاب پرنده ی خارزار اثر کالین مگالو را خواندم شباهت هایی بین ماجرای خودم و داستان مگی و پدر رالف پیدا کردم . هنوز هم عروسک های مو طلایی و چشم آبی با اعصاب من بازی می کنند ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط عسل بانو  | 

 

پرده ی اول :

در امتداد جوی آب پهنی در کوچه ی تاجبخش  دست پدرم را گرفته ام ولی انگار میدوم . پدرم قد بلند است با قدم های  تند و بلند و من فقط پنج سال دارم . دمپایی های کهنه ام مرتب از پایم در می آید . گریه می کنم .حالم خوش نیست . لب جوی آب می ایستم و با فشار آنچه که در معده ام سنگینی می کند را بالا می آورم .قرمز رنگ و ترش مزه است . با گریه به پدرم که با دستمال یزدی اش سعی دارد که دهانم را تمیز کند  می گویم آقاجون خون و پدرم با لحن مهربانی میگه نترس بابا جان خون نیست . نترس . احتمالا به مطب دکتر رفتیم چون من بوی الکل و آمپول را فقط به خاطر دارم ...

.

.

.

سر بر دوش مادرم در یک داروخانه هستیم ،شکمم درد می کند ،انگار از حال رفته ام  چون ناله می کنم . بهانه می گیرم . مادرم کلافه و عصبی است . گوشه ی چادرش را به دندان گرفته تا از سرش نیفتد . با دستی مرا گرفته که در آغوشش جا خوش کرده ام و با دست دیگر در کیف پولش را باز می کند . تعدادی اسکناس و چند سکه به متصدی صندوق میدهد و کیسه ی دارو را می گیرد . از داروخانه که بیرون میاییم هوا تاریک تاریک است . مادرم از خیابان رد میشود و در پیاده روی مقابل  به سرعت به راه می افتد . هیچ دکانی باز نیست . تک و توک تاکسی رد میشود ولی مادرم پیاده  میرود . نمیدانم چرا . لااقل تا سالها بعد نمیدانستم چرا . از جلوی یک سینما رد می شویم . نگهبان مشغول بستن در هاست . کمی پائین تر ماشینی کنار خیابان ترمز می کند و صبر می کند تا مادرم برسد . چند مرد با صدای بلند چیزی می گویند و می خندند . مادرم چادرش را به صورت می کشد و قدم هایش را تند تر می کند . ضربان قلبش را زیر تنم حس می کنم . پیشانی مادرم عرق کرده . زیر لب حرف  می زند و مرا محکم تر در بغل می فشارد و به راهش ادامه میدهد . نمیدانم چرا راه انقدر دور است . اصلا نمیدانم کجا هستیم ،خانه مان را بلد نیستم . همین دو سه ماه پیش گم شده بودم . مردی  که مرا به خانه شان برده بود برایم یک پاکت کوچک گوجه سبز نمک زده خریده بود و مرتب می پرسید بچه جان اسم پدرت چیه و من در حالیکه گریه می کردم و گوجه سبز می خوردم اسم پدرم را گفتم و  خیلی زود مرد صاحبخانه به دنبال پدرم رفت  و با او برگشت .بعد ها فهمیدم که فقط یک کوچه از خانه مان دور شده بودم ...

چشم باز می کنم . مادرم کنار سماور چرت می زند . صدا میزنم  مامان دلم ....و به حیاط میدوم تا دوباره استفراغ کنم . مادرم به دو می آید دست و صورتم را می شوید و مهربان دستم را میکشد که بیا دواهاتو بخور . مال اون شاتوت دیروزه . دیگه حق نداری بخوری ها ....

پرده ی دوم :

مادرم سالها بعد تعریف می کرد که ظاهرا بنده بعد از خوردن شاتوت مسموم شده  و در دونوبت یکبار توسط پدرم و بار دیگر نصف شب توسط مادرم به مطب و سپس داروخانه ی شبانه روزی برده شده بودم . نوبت اول را که گفتم ولی مادرم تعریف کردن که  وقتی شب حالت بد تر شد و آقا جونت هم کشیک شب بود مجبور شدم ببرمت دکتر و برای تهیه ی دارو راهی نبوده جز این که تا داروخانه ی شبانه روزی واقع در خیابان تخت جمشید آن روز که حالا شده طالقانی و داروخانه هم  که ظاهرا  الان هلال احمر شده برویم . با تاکسی رفته بودیم و آنجا هم تمامی پول را هم بابت دریافت دارو  داده بودیم و مادرم مجبور شده بوده که پای پیاده تا خانه  بر گرده که راه کمی هم نبوده و اون ماشین و مرد های لاابالی  جماعتی مست و لایعقل بودند که مزاحم مادرم شده بودند .

پرده ی سوم:

کلاس پنجم دبستان هستم . مدرسه ی ما اسلامی است . ایام امتحانات نهایی است و ما باید به مدرسه ی دیگری برویم که حوزه است . مدیر سر صف دستور میدهد که باید چادر مشکی داشته باشین. همه مان از همین چادرهای کودری گلدار سر می کنیم غیر از سه چهار تا از این دختر های پولدار که با راننده میان مدرسه . گریه کنان به خانه می روم و به مادرم ماجرا را می گویم. مادرم حرف هایم را گوش می کند و اشکهایم را با دست پاک می کند و می گوید غصه نخور الان درستش می کنم و به سر صندوقش می رود . چند ماهی بیشتر نیست که از سفر کربلا برگشته است . میدانم برای خودش یک قواره پارچه ی اعلای کرپ ناز آورده و چادر دوخته ولی نمیدانم الان چطور میخواهد مشکل مرا حل کند . بغچه ی سفید گلدوزی شده اش را باز می کند و چادرش را در می آورد . چادری که هنوز حتی یکبار هم سر نکرده . روی زمین پهنش می کند و چادر گلدار مرا رویش می اندازد و تا بفهمم که چه قصدی دارد با قیچی دور تا دور چادرش را قیچی می کند تا اندازه ی چادر من بشود ......

مادر حیف که زود رفتی و فرصت ندادی ولی میدانم که اگر تا صبح قیامت هم به شما خدمت می کردم تلافی این کار شما را نمیتوانستم بکنم . مادر میدانم که بزرگوار تر از این ها بودی که چیزی را از من به دل گرفته باشی ولی تو را به خدا اگر  روزی روزگاری شما را ندانسته رنجانده ام ببخش تا شاید این عقوبتی را که نمیدانم به چه گناه نکرده ای گرفتارش شده ام  را از سربگذرانم .مادر من خسته ام . خیلی .....

**

لطفا ... دلداری و نصیحت نمیخواهم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط عسل بانو  | 

 

بیب ..... صدای زنگ اس ام اس موبایلمه . از خواب می پرم . برای کاری منتظر خبری هستم و برای همینه که زنگ موبایلم رو از روی سایلنت بر داشتم وگرنه عمرا بخوام بخوابم  و زنگ موبایلم روشن باشه .به ساعت نگاه می کنم دو و بیست و پنج دقیقه ی بعد از ظهره . سرم درد می کنه . گوشیم رو نگاه می کنم .حرف مفتی منسوب به دکتر شریعتی . ساعت دو ی بعد از ظهر .ای خدااااااااااااااااا دلم میخواد بکوبم گوشی رو توی شیشه .دستم که به فرستنده ی اس ام اس نمی رسه که .فکر می کنم اگر این دکتر شریعتی که نمیدونم سی و چند سال پیش  مرده ،نمرده بود و اگر تمام حرفهایی که در طول این سی و چند سال زده بود  هم جملات و کلمات قصار بود باز هم کم میاوردن این مردم . آخه نا مسلمون چی وادارت می کنه که تو این ساعت روز چنین جمله ای رو برای من بفرستی ؟ منظورت از این کار چیه ؟ یا تویی که ورداشتی نوشتی شکسپیر گفته ... غلط کرد شکسپیر با جد و آبادش (آبائش درسته  فکر کنم ) ...نمیخوام بگین که فقط خواسته بگه به یادته . میخوام هزار سال سیاه به یاد من نباشه . مگه صبح و عصر رو ازش گرفتن ؟ هیجان احساسی نگرفتدش که اگه  همون لحظه نمی نوشته پس میفتاده این بابایی که  میدونه من ظهرا اگر نخوابم مثل سگ می شم . نمیدونم  وقتی این موبایل نبود مردم چی کار می کردن ؟ اصلا خاصیت این دستگاه جز سر کشی تو کار همدیگه و فضولی چیه ؟ یارو تا زنگ می زنه می پرسه : الو سلام کجایی ؟ آقا به تو چه من کجام !!! تو کارتو بگو . تمام روز زنها دارن شوهر ها رو چک می کنن و شوهر ها زنهاشون رو کنترل  و البته نصفشون هم بلانسبت شما دارن به هم دروغ می گن . کاری نداره ازت می پرسن کجایی ؟ تو در حالیکه توی سینمایی میگی من تو جلسه ی اداره ام یا به جای این که بگی خونه ی مامانم هستم میگی دارم میرم مدرسه ی بچه . البته خدا وکیلیش ارباب ما از این قاعده مستثنی است . خدایا شکرت یه جا شانس آوردیم . در طول روز نه من زنگ می زنم نه اون بنده ی خدا ُ کاری به هم نداریم و البته اینم علامت خیلی خوبی نیستا گفته باشم ولی به هر حال اینجوریاس   .پدر و مادر ها هم همینطور . از راه دور و نزدیک دائم دارن  از بچه ها می پرسن بچه جان کجایی ؟ چیکار می کنی ؟ چی می خوری ؟ چی پوشیدی ؟ کجا رفتی ؟  سابق مردم میرفتن خارجه برای تحصیلات سه چهار ماه یکبار یه نامه ازشون می رسید هیچ اتفاقی هم نمیفتاد ولی امروزه روزگار حکما و حتما باید هر روز از هم خبر داشته باشیم حالا اگه شده یکی این سر دنیا باشه یکی اون سر دنیا و اینم بگم که دوستی ها و روابط خانوادگی صادقانه و صمیمانه کمرنگ تر شده اگر چه مثلا ارتباطات بیشتر شده .یادم میاد روزگاری رو که می رفتیم مخابرات صف می نشستیم تا بلکه بتونیم به یک عزیز  راه دور تلفن کنیم .  همین اخوی بلافصل من مسعود خان که  سالهاست سوئیس تشریف دارن رو ما سالی دو  سه بار  میرفتیم مخابرات میدان توپخانه اونم نصف شب که ساعتشون مناسب باشه این اروپا نشین ها مبادا بد خواب بشن ،حالا گور پدر این وری ها که روی نیمکت های خشک و چوبی مخابرات باید چرت میزدن تا نوبتشون بشه ، عرض می کردم میرفتیم مخابرات تا به این شازده تلفن بزنیم و بهش بگیم که دوستش داریم و  دلمون یه ذره شده و بگیم که تو رو خدا مواظب خودت باش و اگه چیزی خواستی مرگ من تعارف نکن بگو و از این دست حرف ها . بین خودمون باشه که دو سه سال اخیر من اعتصاب کردم و تلفن نزدم ببینم این خوش غیرت یکبار از بهترین کشور اروپا تلفن میزنه بگه خواهر لطفا توی اون جهنم مراقب خودت و بچه هات باش یا بگه  حالت چطوره ؟ یا بگه دلم براتون تنگ شده ؟ نه بابا من بودم که اون بود . حالا منم نیستم  اونم نیست . الهی هر کی هر جا هست خوش باشه ولی  من دیگه خسته شدم ازاین همه باج دادن به غریبه و خودیه .بگذریم  عرض می کردم یه کم که اومدیم اینور تر که من خیر سرم نو عروس بودم و ارباب ما سرباز بود و درمنطقه ی جنگی  و من فلک زده وقتایی که دو سه روز یکبار میخواستم باهاش حرف بزنم میفتادم دوره تا سکه های یک تومنی و دو تومنی از کسبه و دکاندار ها بگیرم و با دو تا جیب سنگین برم تلفنخونه ی سر کوچه و با تلفن سکه ای زنگ بزنم  چون خونه تلفن نداشتیم اونوقتا . لا مصب مثل جارو برقی هم سکه ها رو میخورد . تا تماس برقرار بشه و برن پیداش کنن و بیاد نصف سکه ها ته کشیده بود . حالا قربونش برم  تو جیب و کیف هر کی چهار تا تلفن هست . مربی یوگای من که هفته ی پیش از مکه اومده بود می گفت  اونجا هم تمام مدت مردم دارن با تلفن حرف می زنن حتی در زمان طواف و نمیدونم مسجد پیامبر و کجا و کجا . آخه چه زیارتی ؟ چه حجی ؟ چه طوافی ؟ والله قبلا مردم میرفتن مکه یک ماه از زندگی و خانواده منفک می شدن و به خودشون و خدا ی خودشون توجه می کردن و از دنیا و روزمره گی فارغ بودن  که بلکه آدن بهتری بشن حالا حرام باشه اگر لحظه ای از موبایل جدا بشن  تازه دو سه تا گوشی هم از عربستان میخرن و میارن !!!. ما که به قول قدیمی ها آردمونو بیختیم و الکمونو آویختیم از صبح تا شب  و جوونتر ها هم علاوه بر این ساعات از شب تا صبح  هم با این موبایل لعنتی مشغولن و مشغولیم . البته اینم بگم که فعالیت های انتخاباتی و تبلیغات نماز جمعه و فرمایشات نغز رهبر معظم در باره ی حماسه سازی ملت شریف ایران و از این دست خبر هام گاه و بیگاه از همین راه به گوش مردم شهید پرور رسونده میشه . حالا اون بیچاره هایی هم که ایرانسل دارن که برای هر چیزی اس ام اس میاد براشون دیگه واویلا . به هر حال از نظر من که شر این وسیله بیشتر از خیرشه . پدرم خدا بیامرز همیشه میگفتن همه ی فتنه ها مال این تلفن زدن هاست . حالا سرشونو بلند کنن و ببینن که هر خانواده ی چهار نفره با احتساب تلفن ثابت منزل که گاهی هم هر اطاق یه شماره ی جدا داره جمعا هشت نه تا تلفن دارن .   والله به خدا  آخه  آدم چی بگه ؟

بگذریم بحث ارتباطات کردیم یه چهار کلمه حرف فرهنگی هم بزنیم در این بحبوحه ی برگزاری نمایشگاه کتاب در مصلی !!! راستی چرا تو این مصلی نماز نمیخونن ؟ آهان شاید فقط مخصوص اقامه ی نماز بر مرگ رهبران کشوره ..... بله می گفتم یک کتاب خیلی ارزشمند به توصیه ی یکی از اخوان  خریدم به اسم " کژ تابی های ذهن و زبان " نوشته ی استاد بهاء الدین خرمشاهی .خوندنش خالی از لطف نیست که هیچ خیلی هم مفیده . باعث میشه خیلی به نوشته ها و حرف هامون دقت کنیم . نشر ناهید منتشر کرده و قیمتش هم ۲۹۰۰ تومانه .اگر به چشمتون خورد از کنارش راحت نگذرین . بخرینش . خوشتون میاد . من خیلی سعی می کنم دقت کنم ولی مطمئنم که اگر مطابق اطلاعاتی که اون کتاب با نگارش  بسیار شیرینش به آدم میده بخوام همین مطلب رو بازنویسی کنم شاید ده تا جمله ی " کژتاب "  پیدا کنم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط عسل بانو  | 

 

 

سال ها پیش وقتی توی رتبه بندی اسیب های روانی به این نکته بر خوردم که بازنشستگی ضربه ای به مراتب سخت تر از مرگ پدر و مادر به روح آدم وارد می کنه راستش خیلی باورم نشد . اصلا بهش فکر نکردم  چون اون موقع اصلا به بازنشستگی فکر نمی کردم . تازه استخدام شده بودم و برام معنی نداشت ولی چند سالی که گذشت و متوجه شدم که چقدر محیط کار در این شرایط فعلی س ی ا س ی و اجتماعی  کثیف و بد و خطرناکه همه اش دعا می کردم که بیست سال خدمتم پر  بشه و من بتونم تقاضای بازنشستگی پیش از موعد بکنم . بالاخره حرفه ی من این خاصیت رو داشت که چون جزو مشاغل سخت و زیان آور بود میتونستیم پیش از موعد خودمان را خانه نشین کنیم و مطابق قانون پنج سال هم آوانس بگیریم و با ۲۵ روز حقوق دست از کار دولتی بکشیم . میزان انزجارم از سیستم و محیط کار به حدی بود که با وجود عشقی که حرفه و تخصص خودم داشتم و بابتش درس خونده بودم و تازه روزهای سختش رو که بچه های شیرخوار داشتم و دربدر مهد کودک ها بودم و مرخصی زایمان سه ماه بیشتر نبود گذشته بود و حالا میتونستم با خیال راحت تری به کارم بپردازم  ولی ترجیح دادم که تقاضای بازنشستگی بکنم و  با بیست و یک سال خدمت این کار رو کردم .البته خیلی سخت بود  اگرچه قانونی تصویب شده بود ولی تا عملی شدنش خیلی راه بود   با این حال من با دوندگی زیاد و شل کردن سر کیسه و پرداخت مبالغی به عنوان شیرینی و تعداد نامشخصی نیم سکه و ربع سکه به حسن و حسین بالاخره موفق شدم نامه ی رهایی از خدمتم رو درتهران در  خیابان دریافت کنم اونهم  از برادری با یک عالمه ریش و پشم که معتقد بود من اصلا نباید مجددا به سازمان مرکزی مراجعه کنم چون انقدر جوان تر از سن و سال واقعی به نظر میرسم و انقدر سالم و پر انرژی هستم که هیچ سازمانی دیوانه نشده که چنین نیروی کاری را از دست بدهد و گفتن که ایشون غیابی همه ی کار ها رو انجام میدن در مقابل پول !!!!پاکت پول را دادم و حکم بازنشستگی ام را گرفتم و به قول خودم نجات پیدا کردم . خب آدمی مثل من اگر در خانه می ماند که  میمرد به همین دلیل فی الفور از معاونت دانشگاه  علوم پزشکی استان تقاضای یک مجوز برای تاسیس یک مرکز خدمات مشاوره ی پرستاری  کردم و به انتظار نشستم . در طول هیجده ماه ناقابلی که منتظر جواب بودم و کاغذ بازی های مرسوم و معمول به کندی حرکت لاک پشت انجام میشد  در دانشگاه آزاد مربی اطاق عمل شدم ...  از سوی بهزیستی در مرکز کودکان عقب افتاده ی ذهنی و جسمی کار کردم ... در مرکز دیابت استان مشغول  شدم و چندین کار کوچک و بزرگ دیگه رو تجربه کردم تا بالاخره دفتر کار من تاسیس شد و پنج سال و اندی هم اونجا کار کردم با عشق .من عاشق کارم بودم . از مهر ۸۹ که فرزاد شروع کرد به آماده شدن برای کنکور و البته هزینه ها هم به واسطه ی تصویب  قانون هدفمند کردن یارانه ها چندین  برابر شد و یک سری مشکلات دیگه ترجیح دادم که دفتر و دستک رو تعطیل کنم و در خانه بمانم تا هم این بچه بهتر و بیشتر درس بخونه و هم از میزان حرص و جوش من به واسطه ی مسائل مالی مربوط به کار کم بشه .مجددا بازنشسته شدم .این بار نه به میل خودم بلکه اجبارا....

.

.

.

یک سال اول که  زود به زود میری محل کارت تا به دوستات سر بزنی  یا رئیس به مناسب های مختلف که مراسمی هست ازت دعوت می کنه همه چیز عادیه . اتفاق قابل ملاحظه ای نیفتاده . همه  چیز همونه که قبلا بوده اما از سال دوم که می گذره  کم کم بعضی چیزها عوض میشه .یکی یکی سر و کله ی غریبه ها پیدا میشه مثلا میری پیش یکی از دوستان قدیمیت که ده پونزده سال با هم کار کردین می بینین که داره با یه خانوم یا یه آقا که شما نمیشناسین حرف میزنه و وقتی می پرسین میگه ای بابا یادم رفت معرفی کنم خانوم فلانی یا آقای فلانی همکار جدیدمون ....یا میری مثلا سراغ دفتر می بینی اسباب کشی کردن رفتن ساختمان بغلی یا طبقه ی پائینی .... یا گوشی تلفن رو بر می داری داخلی  یکی دیگه از قسمت ها رو بگیری  و با دوستی خوش و بش کنی می بینی تلفنچی که حالا دیگه تو نمی شناسیش میاد رو خط و میگه شماره شون عوض شده .....و بعدازتون می پرسه : شما ؟ !!!! و تو آه از نهادت بلند میشه که دیگه این جا غریبه ای . رئیس عوض شده . دستورالعمل ها تغییر کرده .بعضی از همکار ها منتقل شدن بدون این که به تو تلفنی بزنن و خداحافظی بکننُ حتی میری توی رختکن علاوه بر چهره های غریبه میبینی کمد ها رو هم عوض کردن و تو دیگه نمیتونی اون کمد فلزی کهنه ی خودت رو که روش یه گل نقاشی کرده بودی و نزدیک به هفده سال کلید انداخته بودی و بازش کرده بودی ببینی و اونوقته که متوجه میشی تودیگه این جا خیلی غریبه ای . بعد ازاون تصمیم میگیری که دیگه به  دوستانت سر نزنی . درست مثل من که الان حدود شاید سه ساله که پامو تو محل کارم نگذاشته ام .

.

.

.

دیروز عصر که از جلوی ساختمانی که دفتر کارم اونجا بود می گذشتم حس کردم چقدر تابلوهای جدید  . من اصلا اینا رو نمیشناسم .راستی فلان وکیل یا فلان پزشک که با هم سلام و علیکی داشتیم کجا رفته ؟ ای بابا این دکانیکه من ازش لوازم موبایلم رو میخریدم کی شده بدل فروشی ؟ اینجایی که فیلم رایت میکرد چی شده ؟ مدیر کافی شاپ رو هم نمیشناسم .میخوام یه شلوار لی بخرم دکان شلوار فروشی کجا رفته ؟ فروشنده های داروخانه کی عوض شدن ؟ کلاس زبان چی شده؟ و دلت می گیره که تو  دیگه در متن زندگی نیستی . بیشتر آدم ها رو نمیشناسی .کسی با تو کاری نداره .به تو مراجعه نمی شه .کاری در دست تو نیست .کسی از تو سوالی نداره .به حاشیه رفتی . حالا با دست خودت یا دیگری فرق نمی کنه . چقدراین حس تلخه . چقدر غمگینم . چقدر تنهام . چقدر دلم گرفته .شب پیش از عید بود که تو خونه این حرف رو زدم گفتم در زندگی فقط یک کار رودوست داشتم و اون شغلم بود چون اونجا اسم داشتم . احترام داشتم . امضا داشتم . وظیفه ای داشتم که  به خوبی و با لذت انجام میدادم . سمتی داشتم .اعتباری داشتم .حالا شدم یک خدمتکاربی جیره و مواجب در خدمت خانواده . برای این که دیگران به کارهاشون برسن . فرهاد میگه مامان یه ذره شهامت داشته باش یه کار جدید شروع کن . بهش میگم شهامت چیه فرهاد جان کار جدید پول کلان میخواد ضمن این که من از هر چیزی که منو به این شهر بیش از پیش متصل کنه  فراری ام . اگه تو ارشد قبول بشی و بری تهران منم میام.من از موندن در غربت خسته شدم  نمیتونم بیش از این تحمل کنم و  نمیخوام با یه کار جدید  دوباره  این جا گیر بیفتم وگرنه  میدونی که من تا بیست سال دیگه میتونم کار کنم . سرشو تکون میده . با دلخوری میگم چیه ؟ به چی فکر می کنی ؟ به این که بابا نمیاد خب نیاد ولی من میرم حتی اگه یه روز از عمرم مونده باشه ازاین جا میرم .میگه مامان من خودم دارم از این جا میرم برای من مهم نیست میگم چرا مهمه بالاخره بچه ها دلشون میخواد خانه ی پدری سر جاش محکم باشه و توی دلم میگم  ولی من از فدا کاری کردن برای شما ها خسته شدم من از نقش زن راضی رو بازی کردن برای این که محیط خونه آرام باشه خسته شدم . من از نردبام موفقیت دیگران بودن خسته شدم .من از لبخند های زورکی و دروغ گفتن های مکرر که حالم خوبه خسته شدم .من از شنیدن گویش غریبه خسته شدم  این جا حتی به زبان مادری من حرف نمی زنن . من از همه چیز خسته شدم ....

**بازنشستگی  یعنی از دست دادن هویت اجتماعی .بازنشسته شدن یعنی  اینکه شب که میخوابی هیچ برنامه ای برای فردا صبحت نداری ُیعنی اینکه دیگه هیچ زنگ ساعتی از خواب بیدارت نمی کنه ُ یعنی اینکه دیگه تاریک و روشن از خونه نمیای بیرون و نسیم خنک صبح دیگه مال تو نیست . یعنی اینکه از این به بعد کسل و خسته و بی کاری. بازنشستگی یعنی اینکه صبح که از در خونه میای بیرون نمیدونی کدوم طرفی بری ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط عسل بانو  | 

 

 

اومدم کافی نت نشستم در حالیکه نمیدونم چی میخوام بنویسم ، نور خورشید صاف افتاده توی چشمام ولی من میشینم چون کافی نت  خیلی شلوغه  و بعید میدونم به این زودی جای خالی دیگری برای من پیدا بشه . نمیدونم چی میخوام بنویسم  برای همین به خیابون نگاه می کنم دو تا مامور راهنمایی و رانندگی رو می بینم که سر این چهار راه کوچولو ایستادن و بی توجه به ماشین ها با هم شوخی می کنن و می خندن ، خوش به حالشون  ، سرهاشون تراشیده است ، سربازن انگار  ، برجستگی سرشون از وسط کلاه هاشون بیرون زده . یک ماشین عروس رد میشه  پژوی سیاهی که با گل های رنگارنگ تزئین شده . داماد موهاشو ژل زده و سیخ سیخ کرده و رانندگی میکنه عروس هم مثل کله قند با سر و سینه ی لخت و آرایش غلیظ کنار شاداماد نشسته و حرف میزنه . این خورشید لعنتی صاف نورش رو میزنه توی چشمم . خودم رو یه ور میکنم تا بلکه منو نبینه ولی میدونم که  بی فایده است الان خسته است و تند تند داره اسباب و اثاثیه اش رو جمع می کنه تا بره پشت کوه بنابر این  احتمالا نیم دقیقه ی دیگه از یه راه دیگه باز به چشم های  من می تابه .میدونین  این روز ها  انقدر جسما و ذهنا  خسته ام که حتی حوصله ی روز رو هم ندارم فقط میخوام  شب بشه و بخوابم . هنوز خسته ام  از سفری طولانی و سخت و سنگین و بی نتیجه که تنها سوغاتش یه کتاب از نزار قبانی بوده و یک عالم نگرانی و خستگی. سال نو بسیار بدشروع شد. نمیخوام غر بزنم یا همه ی گرفتاری هام رو بیارم این جا بنویسم و باعث ناراحتی دوستانی بشم که در این بیش از یک ماه غیبت نگران من شده بودند فقط میخوام بگم که روز های خیلی بدی رو گذروندم ُ خیلی بد و فرصتی برای نوشتن نداشتم و تنها بعضی از  شب ها که خسته و کوفته از بیمارستان نیمه جان به خونه می رسیدم کامپیوتر عهد عتیق منزل خواهرم رو راه می انداختم و تنها کاری که از فکر و دست های خسته ام بر میومد تائید نظر دوستانی بود که با وفاداری نگران این غیبت کبری بودند .

.

.

 خوشبختانه یه جای خالی پیدا شد و من از دست خورشید خانوم در رفتم . داشتم می گفتم که حوادث خیلی بدی رو این ایام پشت سر گذاشتم .علاوه بر مشکلات خانوادگی و مریضی یکی از عزیزان گرفتاری های اینترنتی هم داشتم . برای اولین بار متوجه شدم که اگر هیچ ریگی هم به کفشت نباشه ممکنه به خاطر بی ظرفیتی دیگران در محیط مجازی به دردسر بیفتی .تو چند تا گروه فیس بوکی عضو بودم مجبور شدم از همه شون خارج بشم با این که فضای اون گروه ها رو خیلی دوست داشتم و دوستان خیلی خوبی هم اونجا داشتم . مطلقا نمیخوام در باره ی نوع مشکلی که پیش اومده حرفی بزنم فقط همین یک جمله رو میگم که هر کاری ظرفیت میخواهد و بعضی ازما بدجوری بی ظرفیتیم و این خیلی بده برای ما که ادعای فرهنگ  و ادب داریم . 

اومدم تو کافی نت نشستم چون تو خونه قربونش برم کامپیوتر یک لحظه هم بیکار نمیشه .فرهاد تراوین بازی میکنه از صبح تاریکی تا بوق سگ ، تمام تشکیلات کامپیوتر رو هم در مدتی که من نبودم عوض کرده باید کلی بگردم تا فایل های خودم رو پیدا کنم . حواسش نیست که کامپوتر مال خانواده است نه خودش به تنهایی و  حق نداره هر کاری دلش میخواد بدون مشورت بکنه .چی بگم ؟ من مطلقا حوصله ی جر و بحث ندارم . سیستم این روز های خودم رو خیلی دوست دارم . پیروز خواهر زاده ام میگه خاله خیلی بهت غبطه میخورم که هیچ کسی و هیچ چیزی نمیتونه عصبانیت کنه . راست میگه  اصلا از کوره به در نمیشم. یه جورایی بیش از حد آروم شدم . دیگه خیلی از چیزها برام از درجه ی اهمیت ساقط شده . سریع میتونم از کنار حوادث بگذرم . کمتر به دیگران فکر می کنم  و کمتر حرف می  زنم ، بیشتر روزم به سکوت می گذره و مطالعه  ، شوهر آهو خانوم رو دوباره خوندم و الان هم دارم همسایه های احمد محمود رو میخونم . بسیاری از آدم ها رو از ذهن خودم حذف کردم .خیلی از مسائل رو فراموش کردم . دیگه نگرا ن خیلی از چیزها نیستم ، هر چی شد ، شد. نه به معنای تسلیم محض ولی زیاد این روزها به این جمله رجوع می کنم که " همینه که هست " دست از مقاومت و مخالفت بر داشتم .دیگه نمیخوام همه چیز درست انجام بشه .به جهنم که نمیشه .اصلا هیچی نمیخوام این روز ها اینجوری خیلی راحت ترم  ولی این به این معنی نیست که دیگه مشکلی نیست . هست .

اومدم تو کافی نت نشستم و به ناخن های بدون لاکم نگاه می کنم  و به انگشتر فیروزه که که روی کیبورد تند تند اینور و اونور میره .از سیستم بغلی صدای یه عطسه ی بچه گانه میاد . دوباره و سه باره و من متوچه میشم که این آلارم اس ام اس موبایل دخترک بغل دستیست  نمیتونم ببینمش ولی اگه میدیدمش حتما بهش یه لبخند میزدم .خیلی خسته ام حدود چهل روزه که یوگا نرفتم . البته  تقریبا نصفش به خاطر این بود که مربی رفته بود زیارت خانه ی خدا و بیشترش رو هم که من نبودم . وقتی هفته ی پیش تلفنی باهاشون حرف زدم تنها توصیه اش این بود که " سعی کن قوی و سلامت بمونی برای این که به دیگران کمک کنی " و من همیشه زندگیم داشتم کمک می کردم بدون هیچ چشمداشتی .از این بابت خوشحالم .

نمیدونم مطلبم رو چه جوری تموم کنم ولی به همین سادگی که اومدم به همین سادگی هم میرم . متاسفم که باعث نگرانی شدم و ممنونم از همه ی دوستانی که دراین مدتی که من نبودم به عسل بانو  سر زدن . یقین دارم که بودن شما دنیای من رو قشنگ تر کرده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت   توسط عسل بانو  | 


فرياد زد چكاوك

نوروز مي رسد

تاك برهنه گفت :

" گر جان به مژده ي تو فشانم روا بود

اما هنوز سرماي بهمني نشكسته است

وين برف دير پاي انگار تا ابد

بر فرق كاج پير خانه نشسته است 

 آن كاروان شادي و گل از كدام راه در اين هواي سرد توان سوز مي رسد ؟ "


بيد كهن به رقص در آمد كه غم مدار 

تا من به ياد دارم 

نوروز دل افروز

نوروز مردمي 

در وقت خود شكفته و پيروز مي رسد

هر جاي اين جهان 

كه ز ايران نشانه هست 

در پيشواز  از نوروز 

از شور و شادماني 

از پرچم و چراغ

از سبزه و بنفشه 

گل آذين و تابناك 

جان پاك، خانه پاك ،دل پاك ، عشق پاك 

چشمي به راه باشد مشتاق و بي قرار 

كاين پنج روز زندگي آموز مي رسد

ديروز را به خاطر بسپار و باز گرد 

وآن را عزيز دار 

كه امروز مي رسد 


                                   * فريدون مشيري 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت   توسط عسل بانو  | 



 عاشق دور ريخت وسايلي هستم كه به درد نمي خورن . نمي فهمم روز مبادا يعني چي و چه جوري ممكنه يه ليوان ترك خورده يا يه ظرف بدون در  یا یک کیف پاره به داد روز هاي مباداي آدم برسه يا مثلا  پرده اي كه از بس شسته شده  رنگ و روش رفته يا شلواري كه ديگه كهنه شده يا كفشي كه فرسوده شده . روز مبادا فقط پول به درد ميخوره كه ما نداريم .متنفرم از جمع آوري كردن چيزهايي كه فقط جا تنگ كن هستن . ايام پيش از نوروز خوش خوشان منه . مرتب دور ميريزم . از كمد كفش و لباس هاي خودم و ارباب  و بچه ها گرفته تا كمد رختخواب و كابينت هاي آشپزخانه . يك عالمه حوله و  ملافه و روبالشي و پرده و مجله هاي كهنه و وسايل برقي از كار افتاده و  بشقاب هاي ناقص و بطري هاي رنگارنگ وسبد هاي كهنه و  شيشه هاي سس و ترشي و مريا و قوطي هاي خالي و... همه رو ميريزم دور ، بعضي چيز ها رو مي بخشم به كسي كه شايد لازم داشته باشه  مثل شال و روسري و كيف و كفش هاي خودم رو كه ديگه دلم رو زدن ولي بيشترشون رو ميريزم دور . دور از چشم ارباب اين كار ها رو مي كنم چون از نظر ايشون همه چيز يه روزي به درد ميخوره . تا ظهر بشه و بياد خونه من نصف زندگي رو دور ميريزم.آخيش چه حال خوشيه . همه جا انگار نفس ميكشه . از بس همه چيز روي هم تلنبار شده بود داشتم ديوونه ميشدم. خدا پدر جمشيد  شاه رو بيامرزه كه نوروز رو راه انداخت  براي اين كارا خيلي خوبه .من همه چيزاي به درد نخور رو ميريزم دور امسال ولی یه تصمیم دیگه هم گرفتم که خیلی بهم حال میده من امسال  آدم هاي به درد نخور رو هم ميريزم دور . يعني ريختم دور همون هايي كه فقط راه نفسم رو گرفتن . فكرم رو مشغول كردن و دو زار هم ارزش ندارن ، این جوری چقدر سبک ترم . چقدر راحت ترم .  ...

 يه كار ديگه رو هم خيلي دوست دارم و اون اينه كه جاي همه چيز رو عوض ميكنم . قبلا كه بيشتر حوصله داشتم هر چند ماه يكبار اطاق خواب خودمون و بچه ها را هم عوض و بدل مي كردم يعني  توي يه نصف روز تخت و دراور و کتابخونه و بند و بساط خودمون رو ميريختم تو اطاق بچه ها و زار و زندگي اونا رو ميبردم تو اطاق خودمون . ولي الان ديگه نه حوصله ي اين كار را رو دارم نه توش و توانشو . دست و گردنم رو معيوب كردم با اين تنوع طلبي و نا آرامي و اسباب كشي هاي مكرر. حالا  معمولا فقط ميرم توي آشپزخونه . ماكروويو رو ميگذارم جاي ضبط صوت كوچولوي خودم و بسلط چاي خوري رو ميگذارم جاي ماكرو ويو ،جاي ظرف هاي چيني و كريستال رو عوض مي كنم . سبد ها و ظرف هاي پلاستيكي رو ميگذارم جاي قابلمه ها و ماهيتابه ها . كشوي قاشق و چنگال ها رو ميريزم بيرون و به جاش استكان  ها و ليوان  ها رو ميگذارم .مخلوط كن و همزن رو ميگذارم جاي پارچ هاي آب خوري و قهوه ساز رو ميگذارم جاي قوري هاي چيني . جاي جعبه ي سوزن نخ و قوطي دارو ها رو با هم عوض مي كنم چند روز اول همه گيجند، مرتب درهای کابینت و کشو ها  به هم كوبيده ميشه . از بس كه تنبلند اين اهل خونه ما . آقا دنبال شارژر موبايلش ميگرده كه من نميدونم چرا گذاشته توي كشوي آشپزخونه ، فرهاد دنبال قرص زينك مي گرده كه روزانه ميخوره براي ريزش مو . فرزاد كه بيچاره نيست و حالا ممكنه اگه بياد بگرده دنبال ناخن گير . ولي من از اين تغييرات لذت ميرم . از تكرار بيزارم . یکنواختی دیوونه ام می کنه . از این که همه چیز همیشه یه شکل باشه بدم میاد .

دیروز کمد شخصی خودم رو هم ریخته بودم به هم. خیلی از چیز هایی رو که اونجا گذاشتم رو معمولا استفاده نمی کنم ولی برام خیلی عزیزن . مثلا بغچه های گلدوزی مادرم . یا سرویس سوزنی مخملی که مادرم موقع ازدواجم خریده با جانماز و جای قرآن و سجاده ی مخمل سبز تیره . یا وسایل مادرم که وقتی فوت کرد از توی کمدش برداشتم  مثل کیف پولش که کلید و یه مقدار پول خرد و چند تا اسکناس توشه یا تسبیحشو . من حتی برسی رو که مادرم باهاش سرش رو شونه کرده و دو سه تا موی سفید بهشه رو هنوز نگه داشتم . خیلی از یادگارهای دوران بچگیم رو توی این کمد پنهان کردم و یادگاری های دوران نوزادی بچه های خودم رو . مثلا پستونک ها و دستبند های زایشگاه یا موهای طلایی سر فرزاد وقتی اولین بار سرش رو تراشیدیم . حالا مثلا لباس های مهمونی ام رو هم توی این کمد آویزون می کنم تا در کنار لباس های ارباب و بچه ها نباشه و بوی زنانگیش  رو حفظ کنه . میدونین که خونه ی ما زیادی مردونه است . من حریم خودم رو مشخص کردم . نمیذارم هیچی از وسایل شخصیم با مال اهل خونه قاطی بشه كه هيچ حتي نزديك هم باشن . یه جورایی مرز بندی شده است  و همه هم پذیرفتن  البته با كمي مقاومت . عین مادرم . مادرمم هم اینجوری بود  همه چیزش جدا بود و من برای این استقلال تحسینش می کردم  میدونین از آرزو های من این بود که مادرم یه روز کمدش رو بریزه بیرون و من برم کنارش بشینم و به وسایلش نگاه کنم . بغچه ی لباس هاشو که باز می کرد یه بوی خوبی از توی لباساش میومد  که نگو . مادرم حتي وسط لباس آخرتش كه از مكه آورده بود يه كيسه ي توري كوچولو پر از گل محمدي گذاشته بود كه بوي خوش بگيره .پارچه های نبریده اش رو که جا به جا می کرد و به قول خودش هوا میداد میدیدم یکی یا دو تا صابون لوکس وسط  پارچه ها و لباساشه . از اون خارجی های اصل که  اونموقع معمولا از بندر میاوردن . لوکس سفید ، لوکس صورتی یا آبی ، برشون میداشتم و عکس زن های خوشگی رو که نیم تنه ی برهنه شون پیدا بود رو نگاه می کردم و آرزو میکردم که کاش این صابون خوشبو مال من بود . مثل حالا نبود که توی هر توالتی یه صابون لوکس هست که .داشتم میگفتم دیروز وقتی شروع کردم به مرتب کردن همه ی چیز هایی که به هم ریخته بودم  و داشتم بغچه ها رو با سنجاق محکم میبستم یه دفعه سنجاق به انگشتم فرو رفت و تا به خودم بجنبم بغچه ی گلدوزی شده ی مادرم پر از لکه های خون شد  ، كلي وقتم گرفته شد تا شستمش و اطو كردم .یه سوزن فسقلی و این همه زور ؟ فکر کردم بعضی از آدم ها همین جورین .خیلی بی مقدارن  ها ولی یه زندگی رو به گند می کشن . باید بیشتر مواظب  این جور آدم ها باشیم .

 راستی دیروز دو تا عسل بانو رو هم  وسط لباسام پیدا کردم ،پرینت  هاي دو تا وبلاگ قبلیم که هر دو فیلتر شدن رو میگم . البته گم نشده بودند که پیدا بشن ولی خب خیلی وقت بود به یادشون نیفتاده بودم .عين جنس قاچاق قايمشون مي كنم نميخوام كسي بخوندشون .  همینجوری ورقشون میزدم و نوشته های چند سال پیش رو میخوندم . گاهی  به بعضی از نوشته هام می خندیدم ولی در کل دلم گرفت از این که قبلا انگار شاد تر بودم . نوشته هام صمیمانه تر بود . اصلا بیشتر می نوشتم . الان علاوه بر این که این فیس بوک لعنتی خیلی وقتم رو میگیره ولی خودمم کم حوصله شدم . قبلا با نوشته هام زندگی می کردم ، از نوشتن لذت مي بردم. اینا رو دیروز فهمیدم  که عسل بانو هاي قديمي رو میخوندم. حیف . کاش سال جدید سال بهتری بشه . کاش کمی شوق به زندگی هامون برگرده . کاش کمی خوشحالتر بشیم....

**

به نظرم اگه دور ریختن آدمهای بی ارزش رو شروع کنیم شادی زودتر به سراغمون میاد . این جمله مخاطب خاص داره . کسی که نگرانشم به خاطر یه آدم بی ارزش تمام زندگی ارزشمندش رو نابود کنه . راستی چند تا آدم دور و بر خودتون میشناسین که مرد و مردونه سر حرفاشون وایسن . ما رو به بازی نگیرن . احساساتمون رو مسخره نکنن ؟ اگه كسي هست كه قدر تو رو نميدونه و ارزشي براي احساساتت قائل نيست و حرفاي خودشو يادش رفته و انقدر وجود نداره كه بگه چرا  ، خب  بندازش دور عزيز من .آزار كه نداري خودت رو انقدر عذاب بدي ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت   توسط عسل بانو  | 


پیام تبریک استاد محمد رضا شجریان به آقای اصغر فرهادی برای دریافت جایزه اسکار.

متن این پیام به شرح زیر است:

جناب اصغر فرهادی

در این زمانه استعدادکش هنرستیزی که همه درها به روی هنرمندان و نویسندگان و سینماگران آزاداندیش جز یک در بسته است شما و همکارانتان با دست خالی شیرین کاشتید و شگفتی آفریدید و جایزه ارزنده اسکار فیلم زیبای جدایی نادر از سیمین را در سال ۲۰۱۲ با همه رقابتهای تنگاتنگ سینماگران جهان برای مردم خود به ارمغان آوردید.
جناب فرهادی شما با کارگردانی و تهیه این فیلم، وجدان و شرف طبقه تنگدست مردم نجیب ایران را به جهانیان شناساندید که به مراتب از دریافت جایزه اسکار مفیدتر بود.
درود به شرفت درود به پشتکار و شهامتت. مفتخرم به یکایک همکاران شما و بازیگران که شگفتی آفریدند، سرکارخانم لیلا حاتمی، ساره بیات، سارینا فرهادی و جنابان پیمان معادی، شهاب حسینی و شهبازی و فیلم بردار آقای محمود کلاری آفرین و تبریک بگویم.

سرفراز و برقرار باشید

محمدرضا شجریان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت   توسط عسل بانو  | 



جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: چی شده؟ جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعا عصبانی شدم.

جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت … وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم. صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.

وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟ جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت   توسط عسل بانو  | 


حالا دیگر

نه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز آن چشم های آشنا

از دلتنگی ها هم که بگذریم

تنهایی 

تنها اتفاق این روزهای من است...

امروز آواره ام

آن قدر که مزه ی سیب را نمی فهمم

تو شانه هایت می لرزد

مهم نیست

امروز کدام درخت به بلوغ می رسد و سیب سقوط می کند

و گلهای دامن دختر مشوش می شود

صندلی کناری

کاش برای تو بود 

با خود فکر می کنم 


عاقبت این ماجرای ما 

به کجا منتهی خواهد شد 


ماجرای من و این وهم 


که مرز میان کابوس و رویاهایم را در هم ریخته است 

مهی فرا گرفته بیرون و درونم را 
نه می گذارد که ببینم خود را 
نه چشم انداز پیرامونم را 
فرو خواهد نشست 
می دانم 
فرو خواهد نشست 
با خود فکر می کنم 
در خالی بی مرز بعد از آن 
دیگر چه مانده برایم 
که ببینم
تو را آرزو نخواهم کرد... 
هیچ وقت ! 
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت... 
که خودت بیایی... 
با دل خودت... 
نه با آرزوی من ...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت   توسط عسل بانو  |